حوصله ای بجز بودن و زندگی در کنارت ندارم !!!
دست هایم خسته است !! پاهایم خسته است !! چشمانم نایی ندارد
فکر بودن در کنارت !! بوییدن دستهایت و شاید آغوش گرمت !!
فکر دیدن چشمانی که حسادت می کنند به بودنمون !
فکر آدمایی که خوشنود یا ناراحت از بودن هستند !
و حال نیستی و من بی تو در اوج در حال سقوط هستم.
گفتم نرو و رفتی !
شک کردی!
بهم تهمت زدی!
اما کجاست آن دلی که با تو بوده و هست !
کجاست دل های همیشه خسته منتظر تو!
یاری نیست! شاید نباشد.
و حال من اینجا تنهای تنها روی سنگی در وسط اقیانوس ایستاده ام و فقط به رویای شبانه ام فکر میکنم !
آری من مرده ام !چرا چون بودنم با تو بود و قلبم را با خود برده ای ! پس روزهای بدون قلب یعنی مرگ.
چرا بخواهم به تو ، به توای که از خودم هستی خیانت کنم !چر چنین فکر کردی !حتی بهت نشون هم دادم باز نخواستی بخودت بقبولونی که شاید راست میگه !
من اگه قرار بود باشم با کسی با اونی که می دونی میرفتم ! تا ازهمه لحاظ باهام باشه ! ولی تو رو خواستم تا باهام باشی و کنارم باشی !
خواستم در کنار هم روزی خود را تواف حق دهیم و پیوندمان را در مقدسات الهی ببندیم !
اما نیستی و همه روزهایم را خراب کردی !
معلم می خواند !
شکستم!
شکستی
شکست
شکستیم
شکستید
شکستند.
و حال من چی را بخوانم ! از شکستن خودم یا شکستن تو
از بودن یا نبودن !
خدایا خود می دانی نه بهش خیانت کرده ام نه حتی به سرم زده!
هربار که بیرونم با خودم میگم از سرم هم زیاده !چرا با یکی دیگه مگه خری پسر!
حال بسازم یا بسوزم !!
ساعتی دیگر به سمت بهشت زهرا میرم !شب رو می خوام رو یکی از خونه های عزیزان بخوابم!
اگه فردا رو دیدم که هیچ اگه ندیدم حلالم کن !
حلالم نکنی زنده می مونم !
شب زیبا !
و روز قشنگ فردایت بهاری!
مرا از بدی هایم ببخش !
مرا از اینکه خواستم بهترین باشم و نذاشتند ببخش !
فقط مرا بابت همه بدی هایم ببخشش!
خوبی ای نکرده ام اما فقط می دانم دوستت دارم و بس
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 0:41 توسط مخلص شما رضا